ارسال شده توسط پیام در 3/4/90:: 5:1 عصر
یک مرد تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال به طرف اردبیل، به جای اینکه از جاده اصلی عبور کند، یاد حرف پدرش می افتد که جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد میشه…اینطوری تعریف میکرد…
من ساده حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم توی خاکی، ?? کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری میکردم روشن نمی شد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفته…اومدم بیرون یه کم با موتور ماشین ور رفتم، دیدم نه میتونم خوب ببینم نه چیزی سر در میارم…
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیر رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود…با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی آروم و بی صدا بغل دستم وایسادمن هم بی معطلی پریدم تو ماشین…انقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشین رو نگاه کنم هم نبودم… روی صندلی عقب جا گرفتم و جمع و جور شدم، سرم رو آوردم بالا برای تشکردیدم کسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست…خیلی ترسیده بودم…داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همینطور بی صدا راه افتاد…تو لحظه های آخر خودم رو به خدا انقدرنزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزماومد جلوی چشم…تو لحظه های آخر یه دست از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده…نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم…ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یاکوه میرفت…یه دست می اومد و فرمون رو می چرخوند…از دور یه نوری رو دیدم، حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم…در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون…انقدر تند می دویدم که نفس کم اورده بودم…
دویدم به سمت آبادی ای که نور ازش می امد…رفتم تو یه قهوه خونه ولو شدم رو زمین…بعد از اینکه به هوش اومدم، جریان رو تعربف کردم…وقتی تموم شد تا چند ثانیه همه ساکت بودن…
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن توی قهوه خونه…
یهو یکیشون گفت:ممد نگاه کن…
این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار شده بود..
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط پیام در 3/4/90:: 4:49 عصر
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندانهایی نامتناسب با گونههایش، موهای کم پشت و رنگ چهرهای تیره…
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت… او در همان روز اول مقابل تازه
وارد ایستاد و از او پرسید: !! یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
میدونی زشتترین دختر این کلاسی؟
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
بعضیها هم اغراق آمیزتر میخندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جملهای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژهای در میان همه
و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم،بر عکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی…
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینانترین فردی است که میتوان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه میخواستند با او هم گروه
باشند…
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود:
به یکی میگفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاقترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوبترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرفهایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبههای مثبت فرد اشاره میکرد.
مثلاً به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم میگفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت…
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهریاش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم…!
? سال پیش وقتی برای خواستگاریاش رفتم،دلیل علاقهام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در
چیست؟!
همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم…!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید…
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط پیام در 26/3/90:: 8:51 عصر
شهرام شکیبا در خبر آنلاین نوشت:
برخی معتقدند که بدحجابها غرضهای سیاسی دارند. در چند سال اخیر بارها در خبرها با جملاتی با همین فحوا برخورد داشتهام. حتی گاه کسانی مدعی شدهاند که برخی از بدحجابها از جریانهای برانداز پول دریافت میکنند.
موقعیت اول
مادر: ببین پسرم این دختر به درد تو نمیخوره.
پسر: آخه چرا؟
مادر: ما توی خونوادهمون آدم سیاسی و مخالف نداریم. این جور آدما خطرناکن. مشکل دارن.
پسر: آخه از کجا میدونی؟ یعنی من همکلاس دانشگاهم رو نمیشناسم؟
مادر: خب نمیشناسی. سادهای دیگه. من از نوه مرضیه خانوم که باهاش دوسته تحقیق کردم.
پسر: اون از کجا میدونه آخه؟
مادر: از روی حجابش فهمیده. تو سادهای پسرم. این دختره از بابت وضع لباس و پوشش توی دانشگاه کاملا خودیه. وقتی میره سینما، با دولت مشکل داره. توی جمعهای فامیلیشون، اقدام علیه امنیت ملی میکنه. توی نامزدی دوستش، رسماً عامل بیگانهست. توی استخر هم کلاً براندازه! حالا فهمیدی!
موقعیت دوم
[داخل یک ون نیروی انتظامی که متعلق است به طرح امنیت اجتماعی و برخورد با بدحجابها. چندین زن بدحجاب داخل ون هستند. ماشین به سرعت در حرکت است. راننده که سرباز وظیفه است سعی میکند داخل آیینه نگاه نکند که چشمش به آنها نیفتد. دائم زیر لب استغفرالله و لا اله الا الله میگوید و آه میکشد. هر بار که در آیینه نگاه میکند، فرمان از دستش رها میشود و ماشین قیقاج میرود. زنها جیغ میکشند و جناب سروان که کنار دست او نشسته چشم غره میرود. همه زنها با هم در حال حرف زدن هستند.]
(1)
- تو رو واسه چی گرفتن؟
- هیچی میگن مانتوت «مشارکتیه»!
- زیر بار نرییا! این مانتو فوق فوقش «مجاهدین انقلاب اسلامیه». اگه اون چاک بغلش نبود که راحت «کارگزاران» به حساب میاومدی. زود ولت میکردن.
(2)
- تو رو واسه چی گرفتن؟
- من پشت موهام بیرون بود.
- خب اینکه میشه در حد «محسن رضایی»؛ گیری بهش نیست.
- بدشانسی آوردم. یهو باد اومد، روسریم افتاد. الان به اتهام «کروبی» دارن منو میبرن.
(3)
- این مانتوت چه قشنگه. از کجا خریدی؟
- همین پاساژ اون ور خیابون. برو بهش بگو مانتوی بالا تنه «دوم خردادی» میخوام. همه رنگشو داره. ولی این با شلوار تنگ دمپا «اوبامایی» خوشگل میشه.
(4)
- تو چرا گریه میکنی؟
- من هیچ تقصیری نداشتم. مانتوم مناسب بود. یه موتوری داشت میزد بهم، خوردم زمین، یهو شدم فتنهگرِ براندازِ عامل بیگانه!
http://www.tabnak.ir/fa/news/17109
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط پیام در 25/3/90:: 5:25 عصر
در زمان پیامبر گرامی اسلام، اشخاصی مانند سجاح بنت حارث و مسیلمه کذاب ادعای پیامبری کردند. سجاح بنت حارث قصد آن کرد که با مسیلمه محاربه نماید. لذا لشکری مهیا نمود و به قصد جنگ با مسیلمه روان شد.
مسیلمه نیز با یاران و اطرافیانش برای مقابله با او به سوی او حرکت کرد. لشکرهای پیامبران دروغین در محلی مقابل هم صف آرایی کردند قرار بر این شد که دو پیامبر با هم به خلوت بروند و با هم مذاکره کنند تا شاید به راه حل مناسبی غیر از جنگ دست پیدا کنند.
مسیلمه دستور داد خیمه ای قرمز بین دو لشکر نصب کنند. هر دو پیامبر دروغین وارد خیمه شدند و دو لشکر به انتظار نتیجه نهائی مذاکره دو پیامبر نشستند.
سجاح بنت حارث زنی فربه و زیبا اندام بود و مسیلمه مردی قد بلند و در عنفوان جوانی قرار داشت. (شیطان به یکی از پیامبران گفت: هرگاه زن و مردی به تنهایی در جایی خلوت کنند، سومین آنها من هستم و آنها را برای ارضای غریزه جنسی تشویق می کنم). شیطان آنها را وسوسه کرد و آنان پس از نگاه های شهوانی به همدیگر، شهوتشان تحریک شد. در این هنگام مسیلمه به سجاح گفت: از قرآنی که جبرئیل بر تو نازل کرده قدری بخوان.
سجاح گفت: این ایه را به خاطر دارم: یا معاشر النساء خلقن ازواجا و جعلن ازواجآ، یعنی به درستی شما جماعت زن ها مخلوق شدید و جفت قرار داده شدید و جفت نولجه منکن ایلاجا و نخرجه منکن اخراجا، یعنی فرو بردیم در شما زن ها فروبردنی و بیرون آوردیم از شما بیرون آوردنی.
مسیلمه که در شهوت سرکش خود می سوخت گفت: آیا میل به ازدواج و شوهر کردن داری؟ سجاح که شهوتش نیز تحریک شده بود گفت: آری.
مسیلمه بدون خواندن خطبه عقد و تعیین مهر، با او در آمیخت. مسیلمه و سجاح سه روز در آن خیمه به عیش و عشرت و خوشگذرانی با هم مشغول بودند و بعد از سه روز بیرون آمدند.
هنگامی که اصحاب سجاح به او گفتند: او را چگونه یافتی و با هم به توافق رسیدید؟
گفت: آری، من او را پیامبر به حق می دانم و او مرا به عقد خود در آورد تا مردم بگویند پیغمبری، پیغمبری را تزویج نمود.
اصحاب به او اعتراض کردند و گفتند: بدون خطبه عقد و تعیین مهریه این چه ازدواجی است؟
سجاح پیش مسیلمه رفت و گفت: اصحاب من از تو مهریه می خواهند.
مسیلمه کذاب گفت: مهریه تو برداشتن نماز صبح و عشاء است که از آنها ساقط شد.
و از مزخرفات مسیلمه است که گفته: پیک وحی به من نازل شده و چنین گفته: الفیل ما الفیل و له خرطوم الطویل، یعنی فیل، فیل چیست؟ و او دارای خرطومی بلند است و یا ان الذین یغسلون ثیابهم و لایجدون ما یلبسون اولئک هم المفلسون، یعنی به درستی کسانی که می شویند لباس هایشان را و نمی یابند چیزی را که بپوشند پس اینان همان ورشکستگان هستند.
بعدها سجاح مسلمان شد و توبه کرد ولی مسیلمه کذاب به کارهای غلط خود ادامه داد و توسط وحشی کشته شد.
وحشی می گفت: بهترین مردم و بدترین مردم را من کشتم که بهترین آنها حضرت حمزه (ع) و بدترین آنها مسیلمه کذاب است.
از کرامات مسیلمه این است که هر چه می کرد خلاف آن ظاهر می شد.
مردم یمامه به او گفتند: رسول مدینه آب دهن در چاه خشک می ریزد آب چاه طغیان می کند تو نیز چنان کن. پس آب دهن به چاه می انداخت آب چاه به طور کلی خشک می شد. به او گفتند:
رسول مدینه دست بر سر افراد کچل و بی مو می کشد مو می روید، تو نیز چنان کن. او چنین کرد و بقیه موها به کلی ریخت. به او گفتند: هر چه کنی عکس آن ظاهر می شود، گفت: معجزه یعنی خرق العاده یا به طرف اعلی یا به طرف بعدی
منبع :http://www.iranhall.com/health/maritual/
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط پیام در 25/3/90:: 5:18 عصر
ابومیسر عابد، شخصی بود که دنیا را به کلی ترک گفته بود و شبانه روز در مسجد براثا، به طاعت و بندگی خداوند متعال مشغول بود.
روزی دختری اشراف زاده با شوکت و عظمت خیره کننده ای عبورش به مسجد براثا می افتد. همین که چشم دختر به وضع ساده و حالات روحانی ابومیسر می افتد، منقلب می شود و از مرکب خود پیاده می شود و نزد ابومیسر می آید. بعد از تعارفات معمولی و احوالپرسی، دختر از وی سوال می کند: چرا دنیا را با تمام لذائد و شیرینی هایش ترک گفتی و بدین جا آمدی؟
ابومیسر گفت: من دیدم دنیا آخرش فانی است، چه بهتر که از همان اول رهایش کنم و زحمت جمع آوری آن رابه خود ندهم.
دختر که از صفای قلب و حالات خوش ابومیسر عابد که از دنیا فقط یک حصیر داشت، گفت:
به یک شرط، حاضرم که تو را به ازدواج خود درآورم. آن شرط این است که با همین حصیر بسازی و با وضع فقیرانه زندگی کنی و گرنه با وضع اشرافی تو ازدواج ما جور در نمی آید.
دختر قبول کرد و مراسم ازدواج با سادگی هر چه تمامتر برگزار شد. وقتی وارد حجله شدند، دختر گفت: ابومیسر، اگر می خواهی با همدیگر باشیم و برای خدا زندگی بکنیم، بیا بین بدنمان و خاک هیچ فاصله ای نباشد. این حصیر را هم کنار بگذار. بیا روی خاک مانند شب اول قبر ازدواج کنیم.
منبع:http://www.iranhall.com/health/maritual
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط پیام در 24/3/90:: 6:5 عصر
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد.
وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد….!!!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟
غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره
زن اومد که اعتراض کنه
که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همینه که هست……. حالا بگو آرزوت چیه؟
زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین…
من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم.
مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.
مردی که بتونه غذا درست کنه(!!!) و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه.
مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه(!!!!!)
ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.
غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم….!!
منبع : http://writing.2khati.com
کلمات کلیدی :